
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود
روزهای بد میرن و روزای بدتر میان..
از دل غم زده ی من نمیدونم چی میخوان
روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم
توی بدبیاریام راهی زندان شدم
خلاصه ای روزگار خنجرت و به من زدی
ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی
حالا اشک خون به چشم این و واست میخونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جوونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جوونم