
فلانی رفته سفر اما توی قلبش پر از درده
آخه اون که دوسش داشته به فکرش نیست
ولش کرده فلانی رفته سفر شاید دیگه هرگز
نیاد خونه آخه قلبش ترک خورده دلش یخ بسته
داغونه فلانی خیس از اشکه آخه خیلی بیانصافی
واسه جدایی از دستاش داری بهونه میبافی
فلانی رو رها کردی خیالی نیست و خوش باشی
اصلاً انگار نه انگار که داری دنیاشو میپاشی
فلانی آشنات بوده یه روز دستاش تو دستات بود
نمیخوای عشقشو حالا میخوای تنهاش بزاری زود
فلانی رنگ پاییز شد غرورش ریخت مثل برگها
میدونستی نمیتونه ولش کردی بشه تنها
فلانی خیسه از اشکه آخه خیلی بیانصافی
واسه جدایی از دستاش داری بهونه میبافی
فلانی رو رها کردی خیالی نیست و خوش
باشی اصلاً انگار نه انگار که دنیا میپاشی