
باید بگویم امشب
از لحظه های رفتن
از آنچه بین ما بود
از قصه ی تو با من
شاید تو هم بگویی
حرف نگفته ات را
شاید تو هم بباری
آن بغض خفته ات را
بگو تا کجا غم، در این سرنوشت است و من تا به کی بی قرارم ؟
همش دورِ تکرارِ این روز و شب را، به دلواپسی می شمارم
اگر که شکستم نماندم گذشتم غریبانه رفتم از این شهر
بدان من تو را تا ابد با همه باورم همچنان دوست دارم
نشد با تو باشم بمانم نرم
که تقدیر من رفتن و رفتن است
دلم سنگ نیست باور بکن
که یادت همیشه کنار من است
تو هم روزهای خوشی را ببینی
نه اینکه به پای غم من بشینی
نه با حسرت از آرزوها بگویی
نه در خواب خود شادی ات را بجویی