
زین قصهی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصلهی سنگ صبوریم
دیریست که از روی دل آرای تو دوریم
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
هر چند که همسایهی آن چشمهی نوریم
خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم
زین قصهی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصلهی سنگ صبوریم
گنجیست غم عشق که در زیر سرماست
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم
او پیل دمانیست که پروای کسش نیست
ماییم که در پای وی افتاده چو موریم
گنجیست غم عشق که در زیر سرماست
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم
آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم
زین قصهی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصلهی سنگ صبوریم